مهتاب

روزهای تیره زندگی درهفته ای که گذشت
نویسنده : کبری پورپیغمبر(آذر) - ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۸
 

جمعه از ابر سیاه خون نچکید

شنبه روزهای تلخ انتظار

یکشنبه ها هم میشود درگذشت

دوشنبه ها بوی قبرستان می دهند

سه شنبه وداعی دلگیرو دلتنگ کننده

چهارشنبه پشیمان از تولد خود

پنجشنبه باران بر آسمان فاتحه می خواند

جمعه ها باز هم :

کوچه ها باریکند

دکان ها بسته

مرده میبرن کوچه به کوچه !

 

             ............


 
 
می مانم !
نویسنده : کبری پورپیغمبر(آذر) - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٧
 

می رقصم و رقصی در این میانه هم آرزوست

می چرخم و چرخی در این میدان هم آرزوست

می میرم و دردی در این قفس کشیدنم آرزوست

می مانم و در پی تو دویدن و دویدن هم آرزوست

 می نوشم و نوشی دراین پیاله هم آرزوست

میسوزم و سوختن درشعله خصمت هم آرزوست 

میدانم و می دانی که آرزویت هم آرزوست

می خوابم ودیدنت تو ی خواب هم آرزوست .

 

                   ..........


 
 
هفته گذشته روز مادر و زن بود مثلا !!
نویسنده : کبری پورپیغمبر(آذر) - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٧
 

مگر چقدر میشود پرسه زد در انتهای عقیم روزمرگی و شعله را روشن - خاموش کرد ؟ و همه چیز را سوزاند درعمق حواس پرتی ها ... چقدر میشود دوید و دوید و  دوید و دست هایت را گم کرد در اعماق دیوانگی  پاهایت که به ایست روی خوش نشان نمی دهد ؟

آغوش گرم مادر کجاست که پناهم دهد؟

                   ..............


 
 
آزاد چون انتخاب
نویسنده : کبری پورپیغمبر(آذر) - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٧
 

کفش های خودمو میگم نه کفش های میرزانوروزو !

یک سال پیش توی یک رودروایستی برام کادو خرید . روز زن بود . منم نخواستم دلشو بشکنم و بگم به دلم نچسبید . فقط گفتم : دستت دردنکنه ! هنوز به پا نکرده در فکراین بودم که چطوری تا کهنه شدنشان تحمل داشته باشم و از شرشان خلاص بشم .

مدل بالایی داشت و بسیار بادوام بود .  وقتی فروشنده ضمانت چندساله کرد بی اختیارگفتم :ای خدا ... چرا قلبم ناجور می زند؟

گفت : بار اولت نیست ! تو از اولین روز زندگیمان گفتی قلبم ناجور می زند !

 

                     ..........


 
 
دلتنگی
نویسنده : کبری پورپیغمبر(آذر) - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٥
 

بهار خوبی نیست !

به بار ننشست هیچ چیز .

آنچه دلم را فشرد

سیلاب و بادهای ویرانگی نبود

که رویای رنگین غنچه ها را به باد داد

در بستر تشنه باغچه .

آنچه دلم را فشرد

چیز غریبی 

مثل دیوانگی بود .

تمام روزهایم را در ترازوی فصول

به دلتنگی های پاییز ترجیح دادم

و از بزرگواری بهار چیزی نفهمیدم !

 

                ×××


 
 
" ف " مثل فرمایش
نویسنده : کبری پورپیغمبر(آذر) - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٥
 

فرمود : ننویسم !

قلم را بوسیدم گذاشتم کنار !!

اما نتوانستم اشک دیده ام را مخفی کنم

بغضم ترکید .

از آسمان دلگیردلتنگی ام به جان آمد

گفت : بنویسم !

گفتم : چشم ...

بازهم بغضم ترکید

برداشتم و دوباره بوسیدم او را .

 

             ×××


 
 
شکست
نویسنده : کبری پورپیغمبر(آذر) - ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٩
 

گفت:  این چه وضعشعه ؟ وقتی نمیتوانی به گلها برسی نگهشان ندار

گفتم : چکارکنم ؟ آب میدم بهشان ...

گفت : فقط آب ؟ نه ! با آب نمیشه فقط . باید نازشون را هم بکشی

گفتم : چطورمیشه ناز گلها را کشید؟

لحضه ای بعد گلدان و گل توی هوا بودند ...

تکه شکسته گلدان سر گل را از ساقه جدا  کرده بود .

                    ***


 
 
هدیه
نویسنده : کبری پورپیغمبر(آذر) - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٩
 

گذشته تولد تو بود !

هیچ چیزی تقدیمت نمی کنم

تمام هرآنچه بود را

  پس گرفتی .

قلبم خالیست

برای فردا چیزی ندارم !

           ***



 
 
← صفحه بعد
 




کد موزيک